۱۳۸۸ آبان ۲۷, چهارشنبه

اا درس زندگی




11 درس مهم برای زندگی

در قالب داستان های کوتاه و خواندنی

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

درس اول :
یه روز مسوول فروش، منشی دفتر، و مدیر شرکت برای ناهار به سمت سلف سرویس قدم می زدند
یهو یه چراغ جادو روی زمین پیدا می کنن و روی اون رو مالش میدن و جن چراغ ظاهر میشه
جن میگه: من برای هر کدوم از شما یک آرزو برآورده می کنم
منشی می پره جلو و میگه: اول من، اول من!
من می خوام که توی باهاماس باشم، سوار یه قایق بادبانی شیک باشم و هیچ نگرانی و غمی از دنیا نداشته باشم!
پوووف! منشی ناپدید میشه ...
بعد مسوول فروش می پره جلو و میگه: حالا من، حالا من
من می خوام توی هاوایی کنار ساحل لم بدم، یه ماساژور شخصی و یه منبع بی انتهای نوشیدنی! داشته باشم و تمام عمرم حال کنم ...
پوووف! مسوول فروش هم ناپدید میشه
بعد جن به مدیر میگه: حالا نوبت توئه
مدیر میگه: من می خوام که اون دو تا هر دوشون بعد از ناهار توی شرکت باشن !!!

نتیجه اخلاقی : همیشه اجازه بده که رئیست اول صحبت کنه !

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

درس دوم :
یه روز یه کشیش به یه راهبه پیشنهاد می کنه که با ماشین برسوندش به مقصدش
راهبه سوار میشه و راه میفتن
چند دقیقه بعد راهبه پاهاش رو روی هم میندازه و کشیش زیر چشمی یه نگاهی به پای راهبه میندازه
راهبه میگه: پدر روحانی، روایت مقدس
۱۲۹ رو به خاطر بیار !
کشیش قرمز میشه و به جاده خیره میشه
چند دقیقه بعد بازم شیطون وارد عمل میشه و کشیش موقع عوض کردن دنده، بازوش رو با پای راهبه تماس میده
!
راهبه باز میگه: پدر روحانی! روایت مقدس
۱۲۹ رو به خاطر بیار!!!
کشیش زیر لب یه فحش میده و بیخیال میشه و راهبه رو به مقصدش می رسونه
بعد از اینکه کشیش به کلیسا بر می گرده سریع میدوه و از توی کتاب روایت مقدس
۱۲۹ رو پیدا می کنه و می بینه که نوشته: به پیش برو و عمل خود را پیگیری کن کار خود را ادامه بده و بدان که به جلال و شادمانی که می خواهی میرسی!!!

نتیجه اخلاقی :
اگه توی شغلت از اطلاعات شغلی خودت کاملا آگاه نباشی، فرصتهای بزرگی رو از دست میدی !

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

درس سوم :
بلافاصله بعد از اینکه زن پیتر از زیر دوش حمام بیرون اومد پیتر وارد حمام شد
همون موقع زنگ در خونه به صدا در اومد
زن پیتر یه حوله دور خودش پیچید و رفت تا در رو باز کنه
همسایه شون -رابرت- پشت در ایستاده بود
تا رابرت زن پیتر رو دید گفت: همین الان
۱۰۰۰ دلار بهت میدم اگه اون حوله رو بندازی زمین!
بعد از چند لحظه، زن پیتر حوله رو میندازه و رابرت چند ثانیه تماشا می کنه و
۱۰۰۰ دلار به زن پیتر میده و میره !
زن دوباره حوله رو دور خودش پیچید و برگشت
پیتر پرسید: کی بود زنگ زد؟ زن جواب داد: رابرت همسایه مون بود
پیتر گفت: خوبه
چیزی در مورد ۱۰۰۰ دلاری که به من بدهکار بود گفت؟!

نتیجه اخلاقی :
اگه شما اطلاعات حساس مشترک با کسی دارید که به اعتبار و آبرو مربوط میشه، همیشه باید در وضعیتی باشید که بتونید از اتفاقات قابل اجتناب جلوگیری کنید !

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

درس چهارم :
من خیلی خوشحال بودم !
من و نامزدم قرار ازدواجمون رو گذاشته بودیم. والدینم خیلی کمکم کردند، دوستانم خیلی تشویقم کردند و نامزدم هم دختر فوق العاده ای بود
فقط یه چیز من رو یه کم نگران می کرد و اون هم خواهر نامزدم بود
!
اون دختر باحال، زیبا و جذابی بود که گاهی اوقات بی پروا با من شوخی های ناجوری می کرد و باعث می شد که من احساس راحتی نداشته باشم
یه روز خواهر نامزدم با من تماس گرفت و از من خواست که برم خونه شون برای انتخاب مدعوین عروسی !
سوار ماشینم شدم و وقتی رفتم اونجا اون تنها بود و بلافاصله رک و راست به من گفت :
اگه همین الان
۵۰۰ دلار به من بدی بعدش حاضرم با تو …………….!
من شوکه شده بودم و نمی تونستم حرف بزنم
اون گفت: من میرم توی اتاق خواب و اگه تو مایل به این کار هستی بیا پیشم
وقتی که داشت از پله ها بالا می رفت من بهش خیره شده بودم و بعد از رفتنش چند دقیقه ایستادم و بعد به طرف در ساختمون برگشتم و از خونه خارج شدم
!
یهو با چهره نامزدم و چشمهای اشک آلود پدر نامزدم مواجه شدم!!!
پدر نامزدم من رو در آغوش گرفت و گفت: تو از امتحان ما موفق بیرون اومدی
!
ما خیلی خوشحالیم که چنین دامادی داریم و هیچکس رو بهتر از تو نمی تونستیم برای دخترمون پیدا کنیم. به خانوادهء ما خوش اومدی !!!

نتیجه اخلاقی :
همیشه سعی کنید کیف پولتون رو توی داشبورد ماشینتون بذارید شاید براتون شانس بیاره !

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

درس پنجم :
یه شب خانم خونه به خونه بر نمیگرده و تا صبح پیداش نمیشه!
صبح بر میگرده خونه و به شوهرش میگه كه دیشب مجبور شده خونه یكی از دوستهای صمیمیش (مونث) بمونه
شوهر بر میداره به
۲۰ تا از صمیمی ترین دوستهای زنش زنگ میزنه ولی هیچكدومشون حرف خانم خونه رو تایید نمیكنن!
یه شب آقای خونه تا صبح برنمیگرده خونه. صبح وقتی میاد به زنش میگه كه دیشب مجبور شده خونه یكی از دوستهای صمیمیش (مذكر) بمونه
خانم خونه بر میداره به
۲۰ تا از صمیمی ترین دوستهای شوهرش زنگ میزنه : ۱۵ تاشون تایید میكنن كه آقا تمام شب رو خونه ی اونا مونده! ۵ تای دیگه حتی میگن كه آقا هنوزم خونه اونا پیش اوناست !!!

نتیجه اخلاقی :
یادتون باشه كه مردها دوستهای بهتری برای همدیگه هستند !

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

درس ششم :
چهار تا دوست كه
۳۰ سال بود همدیگه رو ندیده بودند توی یه مهمونی همدیگه رو می بینن و شروع می كنن در مورد زندگی هاشون برای همدیگه تعریف کردن
بعد از مدتی یكی از اونا بلند میشه میره دستشویی. سه تای دیگه صحبت رو می كشونن به تعریف از فرزندانشون :
اولی: پسر من باعث افتخار و خوشحالی منه. اون توی یه كار عالی وارد شد و خیلی سریع پیشرفت كرد.
پسرم درس اقتصاد خوند و توی یه شركت بزرگ استخدام شد و پله های ترقی رو سریع بالا رفت و حالا شده معاون رئیس و اونقدر پولدار شده كه حتی برای تولد بهترین دوستش یه مرسدس بنز بهش هدیه داد !
دومی: جالبه. پسر من هم مایه افتخار و سرفرازی منه. توی یه شركت هواپیمایی مشغول به كار شد و بعد دوره خلبانی گذروند و سهامدار شركت شد و الان اكثر سهام اون شركت رو تصاحب كرده... پسرم اونقدر پولدار شد كه برای تولد صمیمیترین دوستش یه هواپیمای خصوصی بهش هدیه داد !!!
سومی: خیلی خوبه. پسر من هم باعث افتخار من شده
اون توی بهترین دانشگاههای جهان درس خوند و یه مهندس فوق العاده شد. الان یه شركت ساختمانی بزرگ برای خودش تاسیس كرده و میلیونر شده. پسرم اونقدر وضعش خوبه كه برای تولد بهترین دوستش یه ویلای
۳۰۰۰ متری بهش هدیه داد!
هر سه تا دوست داشتند به همدیگه تبریك می گفتند كه دوست چهارم برگشت سر میز و پرسید این تبریكات به خاطر چیه؟!
سه تای دیگه گفتند: ما در مورد پسرهامون كه باعث غرور و سربلندی ما شدن صحبت كردیم راستی تو در مورد فرزندت چی داری تعریف كنی؟!
چهارمی گفت: دختر من رقاص کاباره شده و شبها با دوستاش توی یه كلوپ مخصوص كار میكنه!
سه تای دیگه گفتند: اوه مایه خجالته چه افتضاحی !!!
دوست چهارم گفت: نه! من ازش ناراضی نیستم. اون دختر منه و من دوستش دارم... در ضمن زندگی بدی هم نداره.
اتفاقا همین دو هفته پیش به مناسبت تولدش از سه تا از صمیمی ترین دوست پسراش یه مرسدس بنز و یه هواپیمای خصوصی و یه ویلای
۳۰۰۰ متری هدیه گرفت !!!

نتیجه اخلاقی :
هیچوقت به چیزی كه كاملا در موردش مطمئن نیستی افتخار نكن !

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

درس هفتم :
توی اتاق رختكن كلوپ گلف، وقتی همه آقایون جمع بودند یهو یه موبایل روی یه نیمكت شروع میكنه به زنگ زدن.
مردی كه نزدیك موبایل نشسته بود دكمه اسپیكر موبایل رو فشار میده و شروع می كنه به صحبت
بقیه آقایون هم مشغول گوش كردن به این مكالمه میشن ...
مرد: الو؟
صدای زن اونطرف خط: الو سلام عزیزم. تو هنوز توی كلوپ هستی؟
مرد: آره !
زن: من توی فروشگاه بزرگ هستم
اینجا یه كت چرمی خوشگل دیدم كه فقط
۱۰۰۰ دلاره! اشكالی نداره اگه بخرمش؟
مرد : نه. اگه اونقدر دوستش داری اشكالی نداره!
زن: من یه سری هم به نمایشگاه مرسدس بنز زدم و مدلهای جدید
۲۰۰۶ رو دیدم... یكیشون خیلی قشنگ بود قیمتش ۲۶۰۰۰۰ دلار بود !
مرد: باشه. ولی با این قیمت سعی كن ماشین رو با تمام امكانات جانبی بخری !
زن: عالیه. اوه یه چیز دیگه، اون خونه ای رو كه قبلا میخواستیم بخریم دوباره توی بنگاه گذاشتن برای فروش. میگن
۹۵۰۰۰۰ دلاره
مرد: خب
برو تا فروخته نشده پولشو بده. ولی سعی كن ۹۰۰۰۰۰ دلار بیشتر ندی !!!
زن: خیلی خوبه. بعدا می بینمت عزیزم. خداحافظ
مرد: خداحافظ
بعدش مرد یه نگاهی به آقایونی كه با حسرت نگاهش میكردن میندازه و میگه: كسی نمیدونه كه این موبایل مال كیه ؟!

نتیجه اخلاقی :
هیچوقت موبایلتونو جایی جا نذارین !

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

درس هشتم :
یه زوج
۶۰ ساله به مناسبت سی و پنجمین سالگرد ازدواجشون رفته بودند بیرون كه یه جشن كوچیك دو نفره بگیرن.
وقتی توی پارك زیر یه درخت نشسته بودند یهو یه فرشته كوچیك خوشگل جلوشون ظاهر شد و گفت: چون شما همیشه یه زوج فوق العاده بودین و تمام مدت به همدیگه وفادار بودین من برای هر كدوم از شما یه دونه آرزو برآورده میكنم!
زن از خوشحالی پرید بالا و گفت:
چه عالی! من میخوام همراه شوهرم به یه سفر دور دنیا بریم
فرشته چوب جادوییش رو تكون داد و پوف! دو تا بلیط درجه اول برای بهترین تور مسافرتی دور دنیا توی دستهای زن ظاهر شد !
حالا نوبت شوهر بود كه آرزو كنه.
مرد چند لحظه فكر كرد و گفت:
این خیلی رمانتیكه ولی چنین بخت و شانسی فقط یه بار توی زندگی آدم پیش میاد
بنابراین خیلی متاسفم عزیزم آرزوی من اینه كه یه همسری داشته باشم كه
۳۰ سال از من كوچیكتر باشه
زن و فرشته جا خوردند و خیلی دلخور شدند. ولی آرزو آرزوئه و باید برآورده بشه.
فرشته چوب جادوییش رو تكون داد و پوف! مرد
۹۰ سالش شد !!!

نتیجه اخلاقی :
مردها ممكنه زرنگ و بدجنس باشند، ولی فرشته ها زن هستند !

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

درس نهم :
یه مرد
۸۰ ساله میره برای چكاپ. دكتر ازش در مورد وضعیت فعلیش می پرسه و پیرمرد با غرور جواب میده:
هیچوقت به این خوبی نبودم. تازگیا با یه دختر
۲۵ ساله ازدواج كردم و حالا باردار شده و كم كم داره موقع زایمانش میرسه
نظرت چیه دكتر؟!
دكتر چند لحظه فكر میكنه و میگه: خب بذار یه داستان برات تعریف كنم. من یه نفر رو می شناسم كه شكارچی ماهریه. اون هیچوقت تابستونا رو برای شكار كردن از دست نمیده. یه روز كه می خواسته بره شكار از بس عجله داشته اشتباهی چترش رو به جای تفنگش بر میداره و میره توی جنگل! همینطور كه میرفته جلو یهو از پشت درختها یه پلنگ وحشی ظاهر میشه و میاد به طرفش. شكارچی چتر رو می گیره به طرف پلنگ و نشونه می گیره و
.. بنگ! پلنگ كشته میشه و میفته روی زمین!!!
پیرمرد با حیرت میگه: این امكان نداره! حتما یه نفر دیگه پلنگ رو با تیر زده!
دكتر یه لبخند میزنه و میگه: دقیقا منظور منم همین بود !!!

نتیجه اخلاقی :
هیچوقت در مورد چیزی كه مطمئن نیستی نتیجه كار خودته ادعا نداشته نباش !

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

درس دهم :
روزی مردی ثروتمند در اتومبیل جدید و گران قیمت خود با سرعت فراوان از خیابان کم رفت و آمدی می گذشت.
ناگهان از بین دو اتومبیل پارک شده در کنار خیابان یک پسر بچه پاره آجری به سمت او پرتاب کرد. پاره آجر به اتومبیل او برخورد کرد!
مرد پایش را روی ترمز گذاشت و سریع پیاده شد و دید که اتومبیلش صدمه زیادی دیده است. به طرف پسرک رفت و او را سرزنش کرد.
پسرک گریان با تلاش فراوان بالاخره توانست توجه مرد را به سمت پیاده رو، جایی که برادر فلجش از روی صندلی چرخدار به زمین افتاده بود جلب کند.
پسرک گفت: "اینجا خیابان خلوتی است و به ندرت کسی از آن عبور می کند. برادر بزرگم از روی صندلی چرخدارش به زمین افتاده و من زور کافی برای بلند کردنش ندارم".
"برای اینکه شما را متوقف کنم ناچار شدم از این پاره آجر استفاده کنم".
مرد بسیار متاثر شد و از پسر عذر خواهی کرد. برادر پسرک را بلند کرد و روی صندلی نشاند و سوار اتومبیل گرانقیمتش شد و به راهش ادامه داد ...

نتیجه اخلاقی :
خدا در روح ما زمزمه می کند و با قلب ما حرف می زند. اما بعضی اوقات زمانی که وقت نداریم به ندای قلبمان گوش کنیم، او مجبور می شود بگونه ای عمل کند که شاید به مزاقمان خوش نیاید ... در زندگی چنان با سرعت حرکت نکنید که دیگران مجبور شوند برای جلب توجه شما پاره آجر به طرفتان پرتاب کنند !

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

درس یازدهم :
مرد جوانی در آرزوی ازدواج با دختر کشاورزی بود و کشاورز مقرر کرد چنانچه مرد جوان از عهده ی امتحان برآید دخترش را به عقد او درآورد.
کشاورز به مرد جوان گفت برو در آن قطعه زمین بایست. من سه گاو نر را آزاد می کنم اگر توانستی دم یکی از این گاو نرها را بگیری من دخترم را به تو خواهم داد.
مرد قبول کرد. در طویله اولی که بزرگترین بود باز شد. باور کردنی نبود بزرگترین و خشمگین ترین گاوی که در تمام عمرش دیده بود. گاو با سم به زمین می کوبید و به طرف مرد جوان حمله برد. جوان خود را کنار کشید تا گاو از مرتع گذشت.
دومین در طویله که کوچکتر بود باز شد. گاوی کوچکتر از قبلی که با سرعت حرکت کرد.
جوان پیش خودش گفت : منطق می گوید این را ولش کنم چون گاو بعدی کوچکتر است و این ارزش جنگیدن ندارد.
سومین در طویله هم باز شد و همانطور که فکر میکرد ضعیفترین و کوچکترین گاوی بود که در تمام عمرش دیده بود.
پس لبخندی زد و در موقع مناسب روی گاو پرید و دستش را دراز کرد تا دم گاو را بگیرد ...
اما با تعجب و ناباوری دید که گاو دم نداشت!!!

نتیجه اخلاقی :
زندگی پر از ارزشهای دست یافتنی است اما اگر به آنها اجازه رد شدن بدهیم ممکن است که دیگر هیچ وقت نصیبمان نشود. سعی کن همیشه اولین شانس را دریابی !

 

۱۳۸۸ آبان ۲۳, شنبه

جالب و دیدنی




حکایت تله موش

موش ازشكاف ديوار سرك كشيد تا ببيند اين همه سر و صدا براي چيست .
مرد مزرعه دار تازه از شهر رسيده بود و بسته اي با خود آورده بود و زنش با خوشحالي مشغول باز كردن بسته بود.
موش لب هايش را ليسيد و با خود گفت: كاش يك غذاي حسابي باشد ...
اما همين كه بسته را باز كردند، از ترس تمام بدنش به لرزه افتاد ؛ چون صاحب مزرعه يك تله موش خريده بود.
موش با سرعت به مزرعه برگشت تا اين خبر جديد را به همه ي حيوانات بدهد. او به هركسي كه مي رسيد، مي گفت:« توي مزرعه يك تله موش آورده اند، صاحب مزرعه يك تله موش خريده است . . . »!
مرغ با شنيدن اين خبر بال هايش را تكان داد و گفت: « آقاي موش ، برايت متأسفم . از اين به بعد خيلي بايد مواظب خودت باشي ، به هر حال من كاري به تله موش ندارم ، تله موش هم ربطي به من ندارد.»
ميش وقتي خبر تله موش را شنيد، صداي بلند سرداد و گفت: «آقاي موش من فقط مي توانم دعايت كنم كه توي تله نيفتي، چون خودت خوب مي داني كه تله موش به من ربطي ندارد. مطمئن باش كه دعاي من پشت و پناه تو خواهد بود.»
موش كه از حيوانات مزرعه انتظار همدردي داشت، به سراغ گاو رفت. اما گاو هم با شنيدن خبر ، سري تكان داد و گفت: « من كه تا حالا نديده ام يك گاوي توي تله موش بيفتد.!» او اين را گفت و زير لب خنده اي كرد و دوباره مشغول چريدن شد.
سرانجام ، موش نااميد از همه جا به سوراخ خودش برگشت و در اين فكر بود كه اگر روزي در تله موش بيفتد، چه مي شود؟
در نيمه هاي همان شب، صداي شديد به هم خوردن چيزي در خانه پيچيد... زن مزرعه دار بلافاصله بلند شد و به سوي انباري رفت تا موش را كه در تله افتاده بود، ببيند.
او در تاریكي متوجه نشد كه آنچه در تله موش تقلا مي كرده، موش نبود، بلكه يك مار خطرناكي بود كه دمش در تله گير كرده بود. همين كه زن به تله موش نزديك شد، مار پايش را نيش زد و صداي جيغ و فريادش به هوا بلند شد. صاحب مزرعه با شنيدن صداي جيغ از خواب پريد و به طرف صدا رفت، وقتي زنش را در اين حال ديد او را فوراً به بيمارستان رساند. بعد از چند روز، حال وي بهتر شد. اما روزي كه به خانه برگشت، هنوز تب داشت. زن همسايه كه به عيادت بيمار آمده بود، گفت :« براي تقويت بيمار و قطع شدن تب او هيچ غذايي مثل سوپ مرغ نيست ...»
مرد مزرعه دار كه زنش را خيلي دوست داشت فوراً به سراغ مرغ رفت و ساعتي بعد بوي خوش سوپ مرغ در خانه پيچيد.
اما هرچه صبر كردند، تب بيمار قطع نشد. بستگان او شب و روز به خانه آن ها رفت و آمد مي كردند تا جوياي سلامتي او شوند. براي همين مرد مزرعه دار مجبور شد، ميش را هم قرباني كند تا باگوشت آن براي ميهمانان عزيزش غذا بپزد.
روزها مي گذشت و حال زن مزرعه دار هر روز بدتر مي شد. تا اين كه يك روز صبح، در حالي كه از درد به خود مي پيچيد، از دنيا رفت و خبر مردن او خيلي زود در روستا پيچيد. افراد زيادي در مراسم خاك سپاري او شركت كردند. بنابراين، مرد مزرعه دار مجبور شد، از گاوش هم بگذرد و غذاي مفصلي براي ميهمانان دور و نزديك تدارك ببيند.
حالا، موش به تنهايي در مزرعه مي گرديد و به حيوانان زبان بسته اي فكر مي كرد كه كاري به كار تله موش نداشتند!

نتيجه : اگر شنيدي مشكلي براي كسي پيش آمده است و ربطي هم به تو ندارد، كمي بيشتر فكر كن؛ شايد خيلي هم بي ربط نباشد ...!!!


دکتر مصدق در لاهه

می گویند زمانی که قرار بود دادگاه لاهه برای رسیدگی به دعاوی انگلیس در ماجرای ملی شدن صنعت نفت تشکیل شود، دکتر مصدق با هیات همراه زودتر از موقع به محل رفت. در حالی که پیشاپیش جای نشستن همه ی شرکت کنندگان تعیین شده بود، دکتر مصدق رفت و به نمایندگی هیات ایران روی صندلی نماینده انگلستان نشست.
قبل از شروع جلسه، یکی دو بار به دکتر مصدق گفتند که اینجا برای نماینده هیات انگلیسی در نظر گرفته شده و جای شما آن جاست، اما پیرمرد توجهی نکرد و روی همان صندلی نشست. جلسه داشت شروع می شد و نماینده هیات انگلیس روبروی دکتر مصدق منتظر ایستاده بود تا بلکه بلند شود و روی صندلی خویش بنشیند، اما پیرمرد اصلاً نگاهش هم نمی کرد.
جلسه شروع شد و قاضی رسیدگی کننده به مصدق رو کرد و گفت که شما جای نماینده انگلستان نشسته اید، جای شما آن جاست. کم کم ماجرا داشت پیچیده می شد و بیخ پیدا می کرد که مصدق بالاخره به صدا در آمد و گفت:
"شما فکر می کنید نمی دانیم صندلی ما کجاست و صندلی نماینده هیات انگلیس کدام است؟ نه جناب رییس، خوب می دانیم جایمان کدام است. اما علت اینکه چند دقیقه ای روی صندلی دوستان نشستم به خاطر این بود تا دوستان بدانند بر جای دیگران نشستن یعنی چه؟ او اضافه کرد که سال های سال است دولت انگلستان در سرزمین ما خیمه زده و کم کم یادشان رفته که جایشان این جا نیست و ایران سرزمین آبدا و اجدادی ماست نه سرزمین آنان."
سکوتی عمیق فضای دادگاه را احاطه کرده بود و دکتر مصدق بعد از پایان سخنانش کمی سکوت کرد و آرام بلند شد و به روی صندلی خویش قرار گرفت.
با همین ابتکار و حرکت، عجیب بود که تا انتهای نشست، فضای جلسه تحت تاثیر مستقیم این رفتار پیرمرد قرار گرفته بود و در نهایت نیز انگلستان محکوم شد.


لحظه ترکیدن یک حباب

ریچارد هیکس در این عکس موفق شده است حباب صابونی را ثبت کند که نیمی از آن فرو پاشیده و نیمه دیگر همچنان شکل خود را حفظ کرده است.

وی می‌گوید زمانی که به عکس گرفتن از موضوع خاصی فکر می‌کنید و در نهایت موفق می‌شوید آن را روی دوربین خود ثبت کنید، احساس بسیار خوبی به شما دست می‌دهد.

«هیکس» این عکس را در روزی ثبت کرده که شرایط آب و هوایی بسیار عالی بوده است.

وی اضافه می‌کند: «هیچ بادی وجود نداشت، حباب‌ها در هوا معلق بودند».

همسرش که «سارا» نام دارد همان فردی است که با انگشت خود سبب ترکیدن حباب شده است.


مجادله در ادبیات بر سر یک خال

حافظ:
اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم سمرقند بخارا را

صائب تبریزی:
اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم سر و دست و تن و پا را
هر آنکس چیز می بخشد ز مال خویش می بخشد
نه چون حافظ که می بخشد سمرقند و بخارا را

شهریار:
اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم تمام روح اجزا را
هر آنکس که چیز می بخشد بسان مرد می بخشد
نه چون صائب که می بخشد سر و دست و تن و پا را
سر و دست و تن و پا را به خاک گور می بخشند
نه بر آن ترک شیرازی که برده جمله دلها را

محمد عيادزاده:
اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را
خوشا بر حال خوشبختش، بدست آورد دنیا را
نه جان و روح می بخشم نه املاک بخارا را
مگر بنگاه املاکم؟چه معنی دارد این کارا؟
و خال هندویش دیگر ندارد ارزشی اصلاً
که با جراحی صورت عمل کردند خال ها را
نه حافظ داد املاکی، نه صائب دست و پا ها را
فقط می خواستند این ها، بگیرند وقت ما ها را.....؟؟؟


کليد شکست ها!

1) د‌ست از مقايسه خود‌ با د‌يگران برد‌اريد‌. هيچ کس و مطلقاً هيچ کس نيست که بتواند‌ د‌ر شما بود‌ن بهتر از شما باشد‌!
2) سعي نکنيد‌ همه را راضي نگهد‌اريد‌. وقتي تلاشتان راضي نگه د‌اشتن همه?" افراد‌ باشد‌، د‌ر واقع محتاجيد‌ که مورد‌ تأييد‌ آنها قرار بگيريد‌ و اين به خاطر آن است که هنوز مورد‌ تاييد‌ خود‌تان قرار نگرفته‌ايد‌! راضي نگهد‌اشتن همه آد‌م‌ها غيرممکن است. عزت نفس را نمي‌توان از تاييد د‌يگران به د‌ست آورد‌، اصولاً ارزشي که به تاييد‌ د‌يگران وابسته باشد‌، ارزش محسوب نمي‌شود‌. نياز به تأييد‌ د‌يگران مثل اين است که بگوييد‌ «من به تأييد‌ شما بيشتر اهميت مي‌د‌هم تا به نظري که خود‌م د‌رباره خود‌م د‌ارم!»
بيل گازيي، کمد‌ين مشهور، د‌ر اين باره مي‌گويد‌: تلاش براي خشنود‌ سازي همه آد‌م‌ها، کليد‌ همه شکست‌هاست!
3) د‌ست از ملامت د‌يگران برد‌اريد‌. توجه د‌اشته باشيد‌ که همه?" انسان‌ها د‌ر زند‌گي اشتباه مي‌کنند‌. نبايد‌ به خاطر خطا‌هاي کوچک، آن‌ها را سرزنش کرد‌.
4) مسئوليت زند‌گي را به گرد‌ن بگيريد‌. انسان‌هاي مسئوليت‌پذير گام‌هاي موفقيت‌را زود‌تر مي‌پيمايند‌.
5) با خود‌ منطقي باشيد‌. زند‌گي همين است که هست! خود‌ را با شرايط موجود‌ وفق د‌هيد‌ تا بتوانيد‌ راحت‌تر زند‌گي کنيد‌.


گنجشک با خدا قهر بود…

روزها گذشت و گنجشگ با خدا هيچ نگفت .
فرشتگان سراغش را از خدا مي گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان اين گونه مي گفت:
مي آيد ؛ من تنها گوشي هستم که غصه هايش را مي شنود و يگانه قلبي هستم که
دردهايش را در خود نگاه ميدارد…
و سرانجام گنجشک روي شاخه اي از درخت دنيا نشست.
فرشتگان چشم به لب هايش دوختند،
گنجشک هيچ نگفت و…
خدا لب به سخن گشود : با من بگو از آن چه سنگيني سينه توست.
گنجشک گفت : لانه کوچکي داشتم، آرامگاه خستگي هايم بود و سرپناه بي کسي ام.
تو همان را هم از من گرفتي.
اين طوفان بي موقع چه بود؟ چه مي خواستي؟ لانه محقرم کجاي دنيا را گرفته بود؟
و سنگيني بغضي راه کلامش بست…
سکوتي در عرش طنين انداخت فرشتگان همه سر به زير انداختند.
خدا گفت: ماري در راه لانه ات بود. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. آن گاه تو
از کمين مار پر گشودي.
گنجشگ خيره در خدائيِ خدا مانده بود.
خدا گفت: و چه بسيار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به
دشمني ام برخاستي!
اشک در ديدگان گنجشک نشسته بود.
ناگاه چيزي درونش فرو ريخت , هاي هاي گريه هايش ملکوت خدا را پر کرد...


زندگي همچون بادکنکي است در دستان کودکي که هميشه ترس از ترکيدن آن لذت داشتن آن را از بين ميبرد

* شاد بودن تنها انتقامي است که ميتوان از دنيا گرفت ، پس هميشه شاد باش
* امروز را براي ابراز احساس به عزيزانت غنمينت بشمار شايد فردا احساس باشد اما عزيزي نباشد
* کسي را که اميدوار است هيچگاه نا اميد نکن ، شايد اميد تنها دارائي او باشد
* اگر صخره و سنگ در مسير رودخانه زندگي نباشد صداي آب هرگز زيبا نخواهد شد
* باد مي وزد ميتواني در مقابلش هم ديوار بسازي ، هم آسياب بادي تصميم با تو است
* دوست داشتن بهترين شکل مالکيت و مالکيت بدترين شکل دوست داشتن است
* خوب گوش کردن را ياد بگيريم گاه فرصتها بسيار آهسته در ميزنند
* وقتي از شادي به هوا ميپري ، مواظب باش کسي زمين رو از زير پاهات نکشه
* مثل ساحل آرام باش ، تا مثل دريا بي قرارت باشند
* جائي در پشت ذهنت به خاطر بسپار ، که اثر انگشت خداوند بر همه چيز هست
* آدمي ساخته افکار خويش است، فردا همان خواهد شد که آنروز به آن مي انديشد
* براي روز هاي باراني سايه باني بايد ساخت براي روزهاي پيري اندوخته اي بايد داشت
* براي آنان که مفهوم پرواز را نميفهمند، هر چه بيشتر اوج بگيري کوچکتر ميشوي
* فرق است بين دوست داشتن و داشتن دوست دوست داشتن امري لحظه ايست ولي داشتن دوست استمرار لحظه هاي دوست داشتن است
* اگر روزي عقل را بخرند و بفروشند ما همه به خيال اينکه زيادي داريم فروشنده خواهيم بود
* علف هرز چيه؟؟! گياهي که هنوز فوايدش کشف نشده
* زنان هوشيارتر از آن هستن که مردانگي خود را به همسران خود نشان بدهند
* تاريک ترين ساعت شب درست ساعات قبل از طلوع خورشيد است پس هميشه اميد داشته باش
* چه خوب مي شد اگر ، اطلاعات را با عقل اشتباه نمي گرفتيم و عشق را با هوس و حلال را با حرام و دنيا را با عقبي و رحمان را با شيطان


آنکه شنيد ، آنکه نشنيد

مردي متوجه شد که گوش همسرش سنگين شده و شنوايي اش کم شده است...
به نظرش رسيد که همسرش بايد سمعک بگذارد ولي نمي دانست اين موضوع را چگونه با او درميان بگذارد.
به اين خاطر، نزد دکتر خانوادگي شان رفت و مشکل را با او درميان گذاشت.
دکتر گفت: براي اينکه بتواني دقيقتر به من بگويي که ميزان ناشنوايي همسرت چقدر است ، آزمايش ساده اي وجود دارد. اين کار را انجام بده و جوابش را به من بگو...
« ابتدا در فاصله 4 متري او بايست و با صداي معمولي ، مطلبي را به او بگو. اگر نشنيد ، همين کار را در فاصله 3 متري تکرار کن. بعد در 2 متري و به همين ترتيب تا بالاخره جواب بدهد. »
آن شب همسر آن مرد در آشپزخانه سرگرم تهيه شام بود و خود او در اتاق پذيرايي نشسته بود. مرد به خودش گفت: الان فاصله ما حدود 4 متر است. بگذار امتحان کنم.
سپس با صداي معمولي از همسرش پرسيد:
« عزيزم ، شام چي داريم؟ » جوابي نشنيد بعد بلند شد و يک متر به جلوتر به سمت آشپزخانه رفت و همان سوال را دوباره پرسيد و باز هم جوابي نشنيد. بازهم جلوتر رفت و به درب آشپزخانه رسيد. سوالش را تکرار کرد و بازهم جوابي نشنيد. اين بار جلوتر رفت و درست از پشت همسرش گفت: « عزيزم شام چي داريم؟ »
و همسرش گفت:
« مگه کري؟! » براي چهارمين بار ميگم: « خوراک مرغ » !!
حقيقت به همين سادگي و صراحت است.
مشکل ، ممکن است آن طور که ما هميشه فکر ميکنيم ، در ديگران نباشد ؛ شايد در خودمان باشد".بينديشيد"


راههاي مقابله با مشكلات

ارتباط با مردم:
آيا سعي مي كنيد با مردم ارتباط برقرار كنيد؟ داشتن ارتباط يكي از جنبه هاي مهم زندگي است. امروزه عصر ما را عصر ارتباطات مي نامند. در زمينه روابط انساني جا براي پيشرفت زياد است، بسياري از مردم عصر ما در زمينه ايجاد ارتباط دوستانه با ديگران با مشكلات عديده اي رو به رو هستند كه از آن جمله مي توان به منافع شخصي متضاد، افكار منفي بازدارنده ، آزردگي هاي بي دليل ، ناتواني در همدردي با ديگران، غرض ورزي و لجاجت كينه توزانه، ناشكيبايي در مقابل تفاوت هاي فردي و ... اشاره كرد.
وقتي از دوستي دل آزرده مي شويد ، دل از او بر نكنيد ؛ به جاي اين كار بنشينيد و فكر كنيد و راه هايي براي بهبود روابط بيابيد.

هنر " دوستي با ديگران" از جمله والاترين هدف هاي زندگي است. دوستان خوب پشتوانه هاي با ارزشي در زندگي هستند.

در زندگي برنامه ريزي داشته باشيد:
مسلماً همه بايد در زندگي هدف داشته باشند. اين هدف بايد به قدري با ارزش و جذاب باشد كه شما را براي فعاليت و تلاش برانگيزد. هميشه در رؤياي خود ببينيد كه به هدفتان رسيده ايد. اين كار انگيزه شما را بالا مي برد. براي اين كار نيز برنامه ريزي لازم است. هرگز" باري به هر جهت" زندگي نكنيد. زندگي گذران عمر نيست. چنين افكاري، پوچي آور است. با برنامه ريزي مرتب و زمان بندي شده براي رسيدن به هدف تلاش كنيد. همه اينها مستلزم خلاقيت شماست.

نيروي خلاق درون:
موفقيت هاي كوچك خود را بي اهميت جلوه ندهيد. اين موفقيت ها پايه هايي هستند كه مي توانيد نيروي درون خود را بر محور آن بنا كنيد. بايد ياد بگيريد تا در ذهن خويش لحظات خوب زندگي را مجسم كنيد و در قلبتان آنها را احساس كنيد تا ملكه وجود شما شوند. بارها و بارها نيروي موفقيت را در وجود خويش توليد كنيد. بايد درك كنيد كه انساني ارزشمند هستيد ، تقصيرها را فراموش كنيد. تصوير موفقيت را در ذهن خويش وسعت بخشيد و آن را با تجربه هاي جديد تكميل كنيد.

واقع بين باشيد:
قبل از هر چيز واقعيات زندگي را تصديق كنيد. با در نظر گرفتن واقعيت ها، هدف گيري و برنامه ريزي نماييد. با تحريف حقايق و با دروغ گفتن به خود هيچ چيز عايد شما نخواهد شد. اين كار ممكن است اهداف شما را منحرف كند.

عفو خود و ديگران:
قبل از هر چيز بايد خود را مشمول عفو قرار دهيد. بايد خود را از تصميمات غير عاقلانه و حرف هاي احمقانه گذشته تبرئه كنيد. خطاها و لغزش هاي گذشته را به خود ببخشاييد.از شكنجه دادن خويش به خاطر عقل و درايتي كه بايد در گذشته به خرج مي داديد و نداديد، دست بكشيد.
خاطره تلخ صدها لغزش و خطاي گذشته را از ذهن خود بشوييد. زندگي خلاق ، بدون بخشيدنِ خود امكان پذير نيست. كسي كه توانايي بخشيدن خود را ندارد شب از بي خوابي رنج مي برد و روز از ملالت و خستگي. بايد درك كنيد كه شما انسان هستيد و انسان كامل و بي عيب و نقص وجود ندارد. به موفقيت هاي خود بينديشيد. وقتي خود را مي بخشيد به احتمال زياد توانايي بخشيدن ديگران را نيز پيدا مي كنيد. شهد و شيريني عفو خود و ديگران را بچشيد.

غلبه بر احساس تنهايي:
ميليون ها انسان از بيم تنهايي عذاب مي كشند. غلبه بر احساس تنهايي كاري دشوار است. انسان تنها، تن به معاشرت كساني مي دهد كه آنها را دوست ندارد و به انجام فعاليت هايي مي پردازد كه چندان شوقي بدان ندارد. تنهايي به معناي فيزيكي چندان مفهومي ندارد، چون غالباً در اطرافِ همه ، كساني هستند. اين " احساس تنهايي" است كه مسئله ساز است. غم و غصه نيز موجب تنهايي است. براي تسلط بر احساس تنهايي از تحميل محدوديت هاي غيرمنطقي برخود بپرهيزيد. به عقايد ديگران احترام بگذاريد ، با تمام قوا به جنگ احساس ناتواني برويد. جاي " دلتنگي براي گذشته" را با احساس جديد " توجه به روزهاي خوشِ آينده" عوض كنيد. با قبول خود، ديگران را نيز مي پذيريد و براحساس تنهايي فائق آييد. هر روز موفقيت هاي گذشته را در آينده ذهن خود مجسم سازيد تا هر روز با اعتماد به نفس بيشتر و با تصور ذهني قوي تري به استقبال زندگي برويد.

روز خلاق شما:
مسلماً دنياي ما دنياي بي عيب و نقصي نيست. اما بايد بدانيد عليرغم همه ايرادها ، نكته هاي مثبت هم هست و بر شماست كه آنها را بيابيد. در دنياي امروز است كه بايد خوش زيستن را ياد بگيريد. خلاقيت براي امروز، هدف گذاري براي امروز؛ بياييد امروز را مغتنم بشماريم. براي ايجاد خلاقيت مي توانيد از عوامل زير كمك بگيريد: تمركز با شجاعت، خودپردازي، نظم و ترتيب، اشتياق، رشد پيوسته، هنر گوش كردن، مُهر تأييد ، پيروزي.
قدم نخست براي رسيدن به روز خلاق ، فكر كردن به آن است. براي اين كار بايد ذهن خود را متمركز كنيد و با حذف افكار مزاحم ، در جهت تحقق خواسته هاي خود گام برداريد. لازمه اين كار رها شدن از احساسات منفي است.

خود پردازي:
براي تسليم نشدن در زندگي بايد از امكانات و توانايي هاي خود استفاده كنيد. براي تدارك زندگي خلاق بايد لحظاتي از زندگي هر روز را به خلوت با خويش اختصاص دهيد. با خودپردازي از اشتباهات خود درس بگيريد. تحمل شنيدن صحبت هاي ديگران را در خود پرورش دهيد. گوش كردن، هنر درك كردن نيز هست. تسليم گرفتاري هاي زندگي نشويد. به تصوير ذهني خود بها دهيد و بر آن مُهر تأييد بزنيد.
نظم و ترتيب ، كليد طلايي شماست
: بدون آن زندگي خلاق مي?`سر نيست. از تخيل خود در جهت تحقق آرزوهايتان مدد بگيريد. خود را در حال رسيدن به آنها مجسم كنيد. براي رسيدن به هدف ، اشتياق داشته باشيد و انگيزه خود را از دست ندهيد؛ بايد به حركت و پيشرفت ادامه داد. از روز خلاق خود استفاده كنيد. براي استفاده از منابعي كه در اختيار داريد هيچ وقت دير نيست.

۱۳۸۸ آبان ۱۷, یکشنبه

Reza Nazari

 
 
 
 
برای خودتان در آینده دور نامه بنویسید
 
سلام دوستان
 
روی لینک بالا کلیک کنید در صفحه ای که باز میشود سایتی است بنام فیوچر می دات اورگ
 
 
در این سایت این امکان برای شما فراهم است تا برای خودتان به آدرس ایمیل خود نامه ای
 
بنویسید و ارسال کنید اما جالب اینجاست که میتوانید تاریخ ارسال را تا پنجاه سال به عقب
 
بیندازید در صفحه ای که باز میشود روی جمله زیر
 
 
کلیک کنید و پس از نوشتن نامه  آنرابه آدرس ایمیلی که میخواهید ارسال کنید
 
 
به امید آینده ای پر از خنده
 
 
غلامرضا





 

۱۳۸۸ آبان ۱۲, سه‌شنبه

خواب دیدن و جهانهای موازی و اداره جهان با ریاضیات توسط خداوند

پیدایش و تکوین عالم ماجرائی است که علوم متفاوتی دست به کنکاش آن زده اند و تا بدانجا مفاهیم عقلی پیش روی جستجوگران قرار گرفته که عرفا نیز ره به پویش این وادی گرفته اند، لیکن آنچه که محرز است اینست که کائنات با همه عظمتش وجود دارد و بطرز با شکوهی از طرف خدائی با شکوهتر اداره میگردد ، هر از چند گاهی فراخور احوالاتی که دست میدهد انسانهای ساده ای مثل من نیز انگشت حیرت در دهان به این عظمت مینگرند و سر تأسف از برای جهل شان تکان میدهند، ولی این هیچ از عظمت این پدیده نمی کاهد همانطور که گفتم گاهی میشود که جرقه هائی در ذهن زده میشود و بیشتر موقعی این جرقه ها منیر تر میگردند که نگاهی به کتاب آفرینش افکنده شود نگاهی به یک نوشته یا کتاب و یا نگاهی به سوی آسمان ، اینجاست که بعضاً برخی نکات در ذهن انسان معنی دار شده و مفهومی غیر از جایگاه اولیه اش در ذهن را متبادر میکند، نکته ای که به ذهن من رسیده در مورد جهانهای موازی است جهانهای موازی را اگر در یک جمله بخواهیم توضیح دهیم اینست که غیر از بعدی که من و شما در آن به زندگی مشغولیم ابعاد بینهایتی در این عالم هستی وجود دارند که که با نرخ همزمانی با ما وقایع ممکنه را تصویر و عینیت میبخشند مثلاً اهمین الآن به هر کاری که مشغولید بینهایت گزینه برای ادامه آن دارید اگر درحاب آب خوردنید میتوانید نخورید میتوانید کمی بخورید و خود این کمی خوردن بسته به مقدار آبی که در دست دارید گزینه های بیشماری را پیش روی شما قرار میدهد، اصلاٌ میتوانید لیوانتان را بشکنید همین نحوه شکستن لیوان خود گزینه های بیشماری را در بر میگیرد و وو....بطور کلی منظور اینست که همه احتمالات یک کار و یک عمل را من و شما در آن واحد همه را با هم انجام میدهیم ، منتها در عوالمی دیگر و در ابعادی دیگر و جالب اینجاست که در این عوالم هم انسانها و اشیائی که همکنون در نزدیکی ما هستند و همچنین انسانها و موجودات و اشیائی که بنوعی با ما مرتبط هستند نیز وجود دارند ولی با نسبتی متفاوت یعنی برخی ها در برخی عوالم و ابعاد با ما هستند و برخی ها نیستند چون آنان نیز دارای تفکرو اندیشه و اختیار انجام کاری یا در حالتی قرار گرفتن را دارند و لذا از من و شما به تعدادی بینهایت در این کائنات وجود دارد ، به این کلمه بینهایت دقت کنید ، یعنی هیچ عدد و رقمی نمیتوان برایش متصور شد ، آنچه که من از در کنار هم گذاشتن برخی باورداشتهای ذهنی و اصول ریاضی و همچنین باور به عظمت و توانائی مطلق خداوند در یافتم اینست که این حضور جمعی در هر یک از این عوالم بر اساس یک قانون ساده ریاضی قابل انجام است شاید در استفاده از این قانون ریاضی ما استفاده هائی در حد و اندازه خودمان میکنیم و قطعاً روی ساده و کاربرد ساده آنرا میبینیم ولی وقتی آفریننده ای که خروجی فعلش کائناتی به این عظمت باشد استفاده اش از این قانون نیز به اندازه خودش بزرگ و لایتناهی است ، قانون مخرج مشترک یک اصل ساده ریاضی است که از سال چهارم ابتدائی در مدارس تدریس میشودولی وقتی صحبت از کاربری به عظمت خداست خروجی و نتیجه استفاده نیز فرق میکند ولی قانون همانست که بوده ، با یک خروجی مشترک گیری از پدیده ای به عظمت کائنات و موجوداتش براحتی کسی مثل خداوند میتواند براحتی تعیین کند که چه کسانی در آن واحد مثل هم فکر میکنند و برنامه و هدفی مشترک دارند و بایستی کنار هم باشند از همینجا میتوان گریزی به این موضوع نیز زد که حضور فعلی ما در کنار اطرافیان و آشنایان و خانواده و حتی لباس و کفشی که در تنمان است بی دلیل نبوده وحاوی یک پیام و هدفی است که شاید امروز به ذهن فعلی ما نرسد ولی قطعاً دلیلی داردکه امروز ما فرزندان پدر و مادرمان و برادر و خواهر برادران و خواهرانمان هستیم دوستان و آشنایانمان و همکاران و همسایگانمان تماماً بر اساس یک حکمتی است که حداقلش را ما در این بحث به آن میپردازیم که پرداختن به اشتراکات ماست به عبارت دیگر امروز با هرکه در ارتباطیم کلاً جاندار و بیجان ، مشترکاتی باهم داریم و بایستی امروز در کنار هم باشیم، حال آنچه شاید مورد نظر اصلی در این مبحث باشد اهمیت پرداختی اساسی به ریاضیات و کشف چشمه های جوشانی از معرفت که در اثر فعالیت و تأثیر گذاری مداوم این اصول بر زندگی های ما چهره این حیات را آشکار تر میکند ، میباشد.
نکته دیگری که در رابطه با این موضوع میخواهم مطرح کنم بحث خواب دیدن های ما باشد با عطف به این موضوعی که ذکرش در بالا گذشت بدون استثنا تمامی خوابهای ما تصویر نظارت مستقیم ما بر وقایعی است که در گوشه ای از این کائنات در حال وقوع و انجام است یعنی با علم به وجود جهانهای موازی و بروز و ظهور هریک از این جهانها بر مبنای خروجی مشترک بین ساکنین این عوالم میتوان عظمت این کائنات و تعدد این عوالم را جلو چشم آورد و بار دیگر به خدای بزرگ و مهربانمان دست مریزاد گفت نمیدانم هیچ سخنی و هیچ مفهوم مشهوری را نمیتوانم برای بیان بزرگی عظمت و علم و حلم و عشق این باری متعال بیابم و بخواهم در کلامش آورم همان به که بگویم : لایق خدائی است.
غلامرضا نظری