از بایزید بســـطامی نقل است که :
روزی مردی از خداوندان حال نزد من آمد ، گفت این منزلت را از چه یافتی ؟
بدو گفتم : خداوند مرا هشت کرامت ارزانی کرد:
اول) " نفس خویش را واپس مانده دیدم و خلق را پیشی گرفته از من"
دوم) "راضی شدم بجای خلق به دوزخ درآیم ، از فرط شفقتی که بر ایشان داشتم"
سوم) " قصد من تنها ادخال سرور در قلب مؤمن بود"
چهارم ) " چیزی از برای فردا ذخیره ننهادم "
پنجم) "رحمت خدا را برای خلق بیشتر خواستم تا برای خویش"
ششم) "کوشش خویش را برای ادخال سرور در قلب مؤمن و بیرون راندن غم از دلش بکار بردم"
هفتم)" از فرط شفقت بر مؤمنان هرکه را دیدم ، نخست من بر او سلام گفتم"
هشتم)" اگر خدای تعالی بروز رستاخیز بر من ببخشاید و اذن شفاعت دهد نخست آنان را شفاعت کنم که مرا آزرده اند و با من جفا کرده اند ، سپس آنانکه در حق من نیکی واکرام کرده اند. "
نقل از دفتر روشنائی صفحه 150 از میراث عرفانی بایزید بسطامی
هدیه غلامرضا نظری به شما
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر